باز شدن صفحه نظرات شنبه 20 خرداد 1391

امشب به یاد تک تکِ شب ها دلم گرفت
در اضطراب کهنه ی غم ها، دلم گرفت
انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد
در التهابِ خیسِ ورق ها، دلم گرفت
از خواندن تمام خبرها تنم بسوخت
از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت
در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو
در آتشِ گرفته سراپا دلم گرفت
متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی
از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت
یک ردِ پا که سهمِ من از بی نشانی است
از ردِ خون که مانده به هر جا، دلم گرفت
اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ
اقرار میکنم، درآمدم از پا دلم گرفت
باز شدن صفحه نظرات شنبه 20 خرداد 1391

نا ممکن است که احساس خود را نسبت به توبا واژه ها بيان کنم.
اينها سرشارترين احساساتي هستند که تاکنون داشته ام
♥
با اين همه هنگامي که مي خواهم اين ها را به تو بگويم و يا بنويسم
واژه ها حتي نمي توانند ذره اي از ژرفاي احساساتم را بيان کنند
گرچه نمي توانم جوهر اين احساسات شگفت انگيز را بيان کنم
مي توانم بگويم آن گاه که با توام چه احساسي دارم
آن گاه که با توام
احساس پرنده اي را دارم که آزاد و رها در آسمان آبي پرواز مي کند
آن گاه که با تو ام
چو گلي هستم که گلبرگ هاي زندگي را شکوفا مي کند
آن گاه که با تو ام
چون امواج دريا هستم
که توفنده و سرکش بر ساحل مي کوبند
آن گاه که با تو ام
رنگين کماني پس از توفانم
که پر غرور رنگ هايش را نشان مي دهد
آن گاه که با تو ام
گويي هر آنچه که زيباست ما را در بر گرفته است
اين ها تنها ذره اي ناچيز از احساس والاي با تو بودن است
شايد واژه ي "عشق" را ساخته اند
تا احساسي چنين عميق و هزار سو را بيان کند
اما باز هم اين واژه کافي نيست
با اين همه چون هنوز بهترين است
بگذار بگويم و باز بگويم که
بيش از عشق بر تو عاشقم
باز شدن صفحه نظرات شنبه 20 خرداد 1391

اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم سر رهگذار تو جا می گرفتم شبی بر لب بام من می نشستی مرا می شکستی ، مرا می شکستی
و گر سنگ بودم به هر جا که بودی
اگر ماه بودی به صد ناز شاید
و گر سنگ بودی به هرجا که بودم
باز شدن صفحه نظرات شنبه 20 خرداد 1391
بگذار تــــــــمام شعرهایم را
بر دروازه های شهرتان بیــــاویزم
تا همگان بـــــدانند
منِ لــــیلا
مــــجنون توام !
با تمام وجودم دوست دارم
باز شدن صفحه نظرات شنبه 20 خرداد 1391

دلم برایت تنگ می شود
گرچه اینجا نیستی هر جا می روم یا هر كار می كنم صورت تو را در خیال می بینم و دلم برایت تنگ می شود دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ می شود دلم برای همه چیز نشان دادن به تو تنگ می شود دلم برای چشم هایمان تنگ می شود كه پنهانی به هم دل می دادند دلم برای نوازشت تنگ می شود دلم برای هیجانی كه با هم داشتیم تنگ می شود دلم برای همه چیزهایی كه با هم سهیم بودیم تنگ می شود
باز شدن صفحه نظرات شنبه 20 خرداد 1391
برو که دیگر دوستت ندارم ،
راستش را بخواهی دلم را به تنهایی هدیه داده ام.
قلب من بازیچه دست تو بود ، تو برایم هیچکس نیستی


























